لینک های وب

فردریش فون‌هایک
مترجم: محسن رنجبر
اقتصاد سیاسی کلاسیک بیش از هر چیز به این خاطر فرو‌پاشید که نتوانست تبیینش از پدیده‌ بنیادین ارزش را بر همان تحلیلی از سر‌چشمه‌ فعالیت اقتصادی استوار کند که به خوبی برای تحلیل پدیده‌های پیچیده‌تر رقابتی به کار بسته بود. نظریه‌ ارزش‌کار نتیجه‌ جست‌وجو‌ی جوهری توهم‌آلود برای ارزش بود، نه نتیجه‌ تحلیل رفتار کنشگر اقتصادی.
 گام تعیین‌کننده در پیشرفت علم اقتصاد زمانی برداشته شد که اقتصاد‌دانان پرسیدند شرایطی که سبب می‌شود افراد به طریقی خاص با کالا‌ها رفتار کنند، دقیقا چیست. پرسیدن سوال به این طریق بلا‌فاصله باعث شد که دریابند پیوند زدن اهمیت یا ارزشی معین به واحد‌های کالا‌های مختلف، گامی ضروری در حل مساله‌ عمومی‌ای است که هر جا چند هدف برای بهره‌گیری از منابعی محدود رقابت می‌کنند، مطرح می‌شود.
حضور فرا‌گیر این مساله‌ ارزش در هر جا که کنش عقلانی وجود دارد، نکته‌ بنیادینی بود که بررسی نظام‌مند صورت‌هایی که این مساله می‌تواند در سازمان‌دهی‌های مختلف حیات اقتصادی به آن صورت‌ها بروز یابد، می‌توانست از آن شروع شود. از همان آغاز، مسائل اقتصادهایی که به شکلی متمرکز هدایت می‌شوند، جایگاهی مهم در بیان‌های مختلف از علم اقتصاد جدید پیدا کردند. بحث درباره‌ مسائل بنیادین بر اساس فرض وجود یک مقیاس ارزشی واحد که همه به شکلی یک‌دست از آن پیروی می‌کنند، آشکارا آن‌قدر ساده‌تر از بحث بر اساس این فرض که افراد مختلف دنباله‌رو مقیاس‌های شخصی خود هستند بود که در دوره‌های اولیه‌ نظام‌های جدید فرض وجود دولت کمونیستی اغلب به عنوان ابزاری توضیحی استفاده می‌شد - و استفاده از آن فواید زیادی هم داشت. اما این فرض وجود دولت کمونیستی تنها به این خاطر استفاده می‌شد که نشان دهد هر راه‌حلی لا‌جرم همان پدیده‌های ارزشی - اجاره، دستمزد، بهره و ... - را که عملا در جامعه‌ رقابتی می‌بینیم، در پی می‌آورد و بعد نویسندگان عموما خواستند نشان دهند که بر‌هم‌کنش فعالیت‌های مستقل افراد این پدیده‌ها را خود به خود به وجود می‌آورد؛ بی‌آنکه بپرسند که در جوامع پیچیده‌ مدرن این پدیده‌ها می‌توانند از طریقی دیگر هم به
 وجود آیند یا نه.
 به نظر می‌رسید که صرف نبود مقیاس ارزشی مشترکی که همه درباره‌اش توافق داشته باشند، اهمیت عملی این مساله را از بین می‌برد. این درست که برخی نویسندگان آغازین این مکتب جدید نه فقط فکر می‌کردند که عملا مساله‌ سوسیالیسم را حل کرده‌اند، بلکه همچنین اعتقاد داشتند که حساب مطلوبیتی که ارائه کرده‌اند، ابزاری است که با آن می‌توان مقیاس مطلوبیت فردی را در سنجه‌ای از اهدافی که جامعه به منزله‌ یک کل از لحاظ عینی پی می‌گیرد، ترکیب کرد. اما امروز همه می‌دانند که این اعتقاد دوم فقط یک توهم بوده است و هیچ معیار علمی وجود ندارد که سبب شود بتوانیم اهمیت نسبی نیاز‌های افراد مختلف را مقایسه یا سبک‌و‌سنگین کنیم؛ هرچند هنوز می‌توان در بحث‌های مربوط به برخی مسائل نتایجی را یافت که به طور ضمنی چنین مقایسه‌های بین‌شخصی نا‌درستی در خود دارند.
با وجود این آشکار است که وقتی پیشرفت تحلیل نظام رقابتی پیچیدگی مسائلی را که این نظام خود به خود حل می‌کند نشان داد، اقتصاد‌دانان هر روز به امکان حل همین مسائل از راه تصمیم‌های آگاهانه بد‌گمان‌تر شدند. شاید خالی از لطف نباشد که بگویم حتی در سال 1854 هرمن هینریش گَسن، سر‌شناس‌ترین فرد در بین نیاکان مکتب جدید «مطلوبیت نهایی» به این نتیجه رسیده بود که هیات اقتصادی مرکزی‌ای که کمونیست‌ها طراحی کرده بودند، زود در‌می‌یابد که خود را به کاری گماشته که سخت فرا‌تر از توانایی‌های یک‌یک آدم‌ها است. اقتصاد‌دانان بعدی مکتب جدید بار‌ها به سختی محاسبه‌ عقلانی در جایی که مالکیت خصوصی وجود ندارد - نکته‌ای که گسن پیش‌تر مخالفت خود را بر آن استوار کرده بود - اشاره کردند. این را مخصوصا پروفسور کانان به روشنی بیان کرد که موکدا می‌گفت تنها با «برچیدن نهاد مالکیت خصوصی و عمل مبادله که بدون آنها ارزش - به هیچ معنای معقولی از این کلمه - نمی‌تواند وجود داشته باشد»، می‌توان به اهداف سوسیالیست‌ها و کمونیست‌ها رسید. اما از این نوع گزاره‌های کلی که بگذریم، بررسی انتقادی ظرفیت‌های سیاست‌های اقتصادی سوسیالیستی خیلی پیشرفت نکرد؛ به این دلیل ساده که طرح سوسیالیستی معینی درباره‌ چگونگی غلبه بر این مسائل وجود نداشت که
 بخواهد بر‌رسی شود.
تنها در اوایل قرن حاضر بود که بالاخره حکمی کلی درباره‌ عملی نبودن سوسیالیسم از نیکلاس جرارد پیرسون، اقتصاد‌دان بلند‌آوازه‌ هلندی - حکمی از آن نوع که کمی پیش‌تر بررسی کردیم - کارل کائوتسکی، برجسته‌ترین نظریه‌پرداز سوسیالیسم مارکسی آن روز‌گار را وا‌داشت که سکوت رایج درباره‌ طرز کار واقعی دولت سوسیالیستی آینده را بشکند و در یک سخنرانی، البته باز با قدری دو‌دلی و با توجیه بسیار، توصیفی از اتفاقی به دست دهد که فردای «انقلاب» رخ می‌داد. اما کائوتسکی فقط نشان داد که واقعا حتی از مشکلی که اقتصاد‌دانان دریافته بودند، آگاه نیست. او به این سان این فرصت را به پیرسون داد که در مقاله‌ای که نخستین بار در مجله‌ هلندی اکونومیست چاپ شد، به تفصیل نشان دهد که دولت سوسیالیستی نیز درست همچون هر نظام اقتصادی دیگری مسائل ارزشی خود را خواهد داشت و کاری که سوسیالیست‌ها باید بکنند، این است که نشان دهند در نبود نظام قیمت‌گذاری، ارزش کالا‌های مختلف چگونه تعیین خواهد شد. این مقاله نخستین نوشته‌ مهم درباره‌ بحث جدید جنبه‌های اقتصادی سوسیالیسم بود و گرچه عملا در بیرون هلند نا‌شناخته ماند و بعد از اینکه این بحث را دیگران به شکلی مستقل آغاز کردند فقط نسخه‌ای آلمانی از آن در دسترس قرار داشت، اما باز به عنوان تنها بحث مهمی که قبل از جنگ جهانی اول درباره‌ این مسائل انجام شد، اهمیت خاصی دارد. این مقاله مخصوصا به خاطر بحث‌ درباره‌ مشکلات ناشی از تجارت بین‌المللی میان چند جامعه‌ سوسیالیستی ارزشمند است.
همه‌ بحث‌های بعدی درباره‌ مسائل اقتصادی سوسیالیسم که قبل از جنگ جهانی اول در‌گرفت، کما‌بیش محدود به توضیح این بود که دسته‌های اصلی قیمت‌ها همچون دستمزد، اجاره و بهره باید لا‌اقل در محاسبات مرجع برنامه‌ریز ظاهر شوند - به همان سان که امروزه نمودار می‌شوند - و اساسا به میانجی عوامل یکسانی تعیین می‌شوند. تحولات جدید نظریه‌ بهره نقش بسیار مهمی در این میان بازی کرد و بعد از بوم‌باورک این مخصوصا پروفسور کَسل بود که به طرزی قانع‌کننده نشان داد که بهره باید جزئی مهم در محاسبه‌ عقلانی فعالیت اقتصادی باشد. اما هیچ یک از این نویسندگان حتی تلاش نکردند که نشان دهند در عمل چگونه می‌توان به این مقادیر بنیادی رسید. تنها نویسنده‌ای که لا‌اقل به این مساله نزدیک شد، اقتصاد‌دان ایتالیایی، انریکو بارونه بود که در 1908 در مقاله‌ای پیرامون «وزارت تولید در دولت اشتراکی» برخی دید‌گاه‌های پاره‌تو را بسط داد. این مقاله به منزله‌ نمونه‌ای از اینکه فکر می‌کردند که ابزار‌های تحلیل ریاضی مسائل اقتصادی را می‌توان برای حل مشکلات هیات برنامه‌ریزی مرکزی به کار گرفت، اهمیت زیادی دارد.
9
با پایان جنگ 18-1914 که احزاب سوسیالیست در بیشتر کشور‌های اروپای مرکزی و شرقی بر سریر قدرت نشستند، بحث‌های مربوط به همه‌ این مسائل نا‌گزیر وارد مرحله‌ای جدید و سر‌نوشت‌ساز شد. احزاب پیروز سوسیالیست حالا باید به برنامه‌ عملی مشخصی می‌اندیشیدند و ادبیات سوسیالیستی سال‌های بلا‌فاصله بعد از جنگ جهانی نخست، برای اولین بار سخت دلمشغول مساله‌ عملی ساز‌مان‌دهی تولید براساس مبانی سوسیالیستی شد. این بحث‌ها به‌غایت تحت تاثیر تجربه‌ سال‌های جنگ بود که دولت‌ها ادارات و وزارتخانه‌های غذا و مواد خام را برپا کرده بودند تا مساله‌ جدی کمبود کالا‌های اساسی را حل کنند. همه فکر می‌کردند این نشان داده است که نه تنها هدایت متمرکز فعالیت‌های اقتصادی ممکن است و حتی بر نظام رقابتی برتری دارد، بلکه تکنیک خاص برنامه‌ریزی را که برای حل مشکلات اقتصاد جنگی به وجود آمده است، می‌توان برای اداره‌ پایدار اقتصاد سوسیالیستی نیز به کار بست.
گذشته از روسیه که سرعت دگرگونی در سال‌های بلافاصله بعد از انقلاب زمان چندانی برای تامل آرام و بی‌تشویش باقی نگذاشت، عمدتا در آلمان و حتی بیش از آن در اتریش بود که جدی‌تر از هر جای دیگر به کاوش در این مسائل نشستند. خاصه در اتریش مسائل سوسیالیسم اهمیت عملی زیادی پیدا کرد؛ کشوری که سوسیالیست‌هایش از مدت‌ها قبل نقش برجسته‌ای در بسط فکری سوسیالیسم بازی کرده بودند و حزب قوی و یکپارچه‌ سوسیالیست احتمالا بیش از همتایان خود در هر کشور دیگری غیر از روسیه بر سیاست‌های اقتصادی تاثیر نهاده بود. شاید در حاشیه بتوان گفت که سخت عجیب است که هر چند تجربیات اقتصادی این کشور احتمالا بیش از همه‌ اتفاقاتی که در روسیه رخ داد، با مسائل مربوط به سیاست‌های سوسیالیستی در دنیای غرب ارتباط دارد، اما مطالعات جدی کمی درباره‌ این تجربیات در دهه‌ بعد از جنگ جهانی اول انجام شده است. اما هر طور که درباره‌ اهمیت تجربیات عملی اتریش فکر کنیم، نمی‌توانیم چندان شک کنیم که تاملات نظری‌ای که در این کشور درباره‌ این مسائل انجام شد، نیروی مهمی در تاریخ اندیشه‌ای روز‌گار ما خواهد بود.
از خیلی جهات جالب‌ترین و به هر روی خاص‌ترین نمونه از این تاملات اولیه‌ سوسیالیستی درباره‌ این بحث‌ها که شناخت هنوز بسیار محدود از ماهیت مسائل اقتصادی مطرح در این میان را نشان می‌دهد، کتابی از اتو نویرات است که در 1919 منتشر شد و نویسنده در آن کوشید که نشان دهد تجربه‌های جنگی ثابت کرده‌اند که می‌توان در مدیریت عرضه‌ کالا‌ها از همه‌ ملاحظات ارزشی صرف‌نظر کرد و تمام محاسبات هیات‌های برنامه‌ریزی مرکزی می‌توانند و باید به صورت جنسی2 انجام شوند؛ به این معنا که نیازی نیست محاسبات از طریق یک واحد ارزشی مشترک انجام گیرند، بلکه می‌توانند به صورت جنسی انجام شوند. نویرات کما‌بیش از مشکلات حل‌نشدنی‌ای که نبود محاسبات ارزشی در راه استفاده‌ اقتصادی عقلانی از منابع به وجود می‌آورد، بی‌خبر بود و حتی به نظر می‌رسد که نبود این محاسبات را یک مزیت می‌دانست. همین ایراد بر آثاری هم که باورک، یکی از افراد برجسته‌ حزب سوسیال‌دموکرات اتریش تقریبا در همان زمان منتشر کرد، وارد است. اینجا نمی‌توان مدعای این نوشته‌ها و تعدادی از دیگر کار‌های آن زمان را به شکلی مفصل توضیح داد. با این حال باید به این نوشته‌ها اشاره کرد، چون به عنوان نمود گویای اندیشه‌ سوسیالیستی درست قبل از تاثیر نقد‌های جدید اهمیت دارند و بسیاری از این نقد‌ها طبیعتا به شکلی مستقیم یا غیر‌مستقیم به آنها می‌پردازند.
در آلمان بحث‌ها حول پیشنهاد‌های «کمیسیون سوسیالیستی‌سازی» که برای بررسی امکان مالکیت دولت بر صنایع منفرد و کنترل آنها به راه افتاده بود، می‌چرخید. در این کمیسیون یا در ارتباط با بررسی‌های آن بود که اقتصاد‌دانانی چون امیل لدرر و ادوارد‌هایمن و والتر راتنوی بد‌عاقبت،3 برنامه‌هایی را برای سوسیالیستی‌سازی طرح ریختند که به موضوع اصلی بحث‌های اقتصاد‌دانان تبدیل شدند. با این حال با توجه به هدف ما این طرح‌ها جذابیتی کمتر از نظایر اتریشی خود دارند، چون به پی‌ریزی نظام کاملا سوسیالیستی‌شده معطوف نبودند، بلکه عمدتا به مساله‌ سازمان‌دهی صنایع منفرد سوسیالیستی‌شده در نظامی که در غیر این صورت رقابتی بود می‌پرداختند. به این خاطر نویسندگان آنها مجبور نبودند با مسائل اصلی نظام واقعا سوسیالیستی رو‌در‌رو شوند. با این حال این طرح‌ها به عنوان نشانه‌هایی از وضع افکار عمومی در زمانی و در کشوری که بررسی علمی‌تر این برنامه‌ها آغاز شده بود، اهمیت دارند. شاید یکی از پروژه‌های این دوره سزاوار توجه خاص باشد؛ نه فقط به این خاطر که نویسندگانش مبدعان اصطلاح اکنون مرسوم «اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده» هستند، بلکه همچنین به این خاطر که سخت شبیه طرح‌هایی برای برنامه‌ریزی است که این روز‌ها [1935] چنین بر بریتانیا سایه گسترانده‌اند. این طرح را رادولف ویسل، وزیر امور اقتصادی و فون مولندورف، معاون او در سال 1919 پی ریختند. با این حال گرچه طرح‌های آنها درباره‌ ساز‌مان‌دهی صنایع منفرد جالب‌اند و بحثی که آنها راه انداختند، با بسیاری از مسائلی که این روز‌ها در انگلستان بحث می‌شوند ربط دارد، اما آنها را نمی‌توان طرح‌هایی سوسیالیستی از آن نوع که اینجا درباره‌اش بحث کرده‌ایم انگاشت، بلکه در جایی بین کاپیتالیسم و سوسیالیسم قرار دارند که بحث درباره‌ آنها به دلایلی که پیش‌تر گفتم، آگاهانه از این مقاله کنار گذاشته شده است.

10
کسی که نخستین بار مساله‌ بنیادین اقتصاد سوسیالیستی را در چنان شکلی بیان کرد که دیگر هرگز نمی‌تواند از این بحث کنار گذاشته شود، لودویگ فون میزس، اقتصاد‌دان اتریشی است. او در مقاله‌ای درباره «محاسبه‌ اقتصادی در جامعه‌ سوسیالیستی» که در بهار 1920 منتشر شد، نشان داد که محاسبه‌ عقلانی در نظام اقتصادی کنونی ما به این خاطر ممکن شده است که قیمت‌های بیان‌شده بر‌حسب مقادیر پولی شرط لازم برای امکان‌پذیری چنین محاسبه‌ای را فراهم کرده‌اند. جایی که پروفسور میزس از همه‌ کار‌های پیشینیانش به‌غایت فرا‌تر رفت، توضیح مفصل این نکته بود که استفاده‌ اقتصادی از منابع موجود تنها در صورتی ممکن است که این قیمت‌گذاری نه فقط برای محصول نهایی، که برای همه‌ محصولات واسطه و عوامل تولید هم به کار بسته شود و هیچ فرآیند دیگری را نمی‌توان تصور کرد که همچون فرآیند قیمت‌گذاری بازار رقابتی همه‌ واقعیت‌های مرتبط را به حساب آورد. این مطالعه‌ پروفسور میزس همراه با اثر بزرگ‌تری که این مقاله بعد‌ها در آن گنجانده شد، نقطه‌ آغازی است که همه‌ بحث‌ها درباره‌ مسائل اقتصادی سوسیالیسم - چه تاییدی و چه انتقادی - که می‌خواهند جدی گرفته شوند، نا‌گزیر باید کار خود را از آن شروع کنند.
گرچه نوشته‌های پروفسور میزس بی‌تردید کامل‌ترین و موفق‌ترین توضیح از آنچه را که از آن پس به مساله‌ اصلی بدل شد در خود دارند و تاکنون بیشترین تاثیر را بر همه‌ بحث‌های بعدی نهاده‌اند، اما این اتفاق جالبی است که تقریبا در همان زمان دو نویسنده‌ نامدار دیگر هم جدا‌جدا به نتایجی سخت مشابه رسیدند. اولی ماکس وبر، جامعه‌شناس بزرگ آلمانی بود که در اقتصاد و جامعه، شاهکار او که در 1921 بعد از مرگش چاپ شد، آشکارا به شرایطی که تصمیم‌های عقلانی را در نظام‌های پیچیده‌ اقتصادی ممکن می‌کند، پرداخت. او نیز همچون میزس (که وبر می‌گوید مقاله‌ او را بعد از اینکه بحث خودش آماده‌ چاپ بوده است، می‌بیند) تاکید می‌کند که محاسباتی که حامیان اصلی اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده مطرح کرده‌اند، نمی‌تواند راه‌حلی عقلانی برای مسائلی که مقامات در چنین نظامی باید حل کنند باشد. او به ویژه بر این دید‌گاه پا می‌فشرد که تنها در نظامی استوار بر مبادله و استفاده از پول می‌توان سرمایه را به طریقی عقلانی به کار گرفت و حفظ کرد؛ و اتلاف‌های ناشی از امکان‌نا‌پذیری محاسبه‌ عقلانی در نظام کاملا سوسیالیستی‌شده می‌تواند چنان شدید باشد که زنده نگه داشتن مردم کنونی کشور‌هایی را که جمعیت متراکم‌تری دارند، غیر‌ممکن کند.
«این فرض که تنها اگر سخت بکوشیم مساله‌ اقتصاد فاقد پول را حل کنیم، آن‌گاه سر وقت نظامی برای حسابداری پیدا یا ابداع خواهد شد، اینجا کمکی نمی‌کند؛ چون مساله مساله‌ بنیادین سوسیالیستی‌سازی کامل است و در حالی که تا وقتی این مساله‌ مهم مطرح است هیچ روشی را برای ساخت «برنامه» نمی‌شناسیم، بی‌تردید نمی‌توان از «اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده به طریق عقلانی» سخن گفت.»
رشد تقریبا همزمان همین اندیشه‌ها را می‌توان در روسیه هم دید. در تابستان 1920 در این کشور، در فاصله‌ کوتاهی پس از اولین موفقیت‌های نظامی حکومت جدید که بیان نقد‌ها پیش دیگران استثنائا همین یک بار ممکن شده بود، بوریس بروتزکوس، اقتصاد‌دان مشهوری که او را عمدتا به خاطر مطالعاتش درباره‌ مسائل کشاورزی روسیه می‌شناسند، در یک مجموعه سخنرانی دید‌گاه‌های حاکم بر اقدامات فرمانروایان کمونیست را با نگاهی مو‌شکاف و کاونده به نقد کشید. این سخنرانی‌ها که با عنوان «مسائل اقتصاد اجتماعی در نظام سوسیالیستی» در مجله‌ای در روسیه چاپ شدند و صرفا سال‌ها بعد با ترجمه‌ای آلمانی که از آنها شد در دسترس مخاطبانی گسترده‌تر قرار گرفتند، در نتیجه‌گیری‌های خود سخت شبیه دید‌گاه‌های میزس و ماکس وبر بودند؛ هر چند این سخنرانی‌ها از مطالعه روی مسائل ملموسی که روسیه مجبور بود در آن روز‌گار با آنها دست و پنجه نرم کند، ریشه می‌گرفتند و در زمانی نوشته شدند که نویسنده‌شان که هیچ ارتباطی با دنیای خارج نداشت، نمی‌توانسته از تلاش‌های مشابه این عالمان اتریشی و آلمانی آگاه باشد. نقد او همچون دید‌گاه‌های پروفسور میزس و
ماکس وبر حول امکان‌نا‌پذیری محاسبه‌ عقلانی در اقتصادی می‌چرخد که به طریقی متمرکز اداره می‌شود و قیمت‌ها نا‌گزیر از آن رخت بر‌بسته‌اند.

11
گرچه ماکس وبر و پروفسور بروتزکوس تا اندازه‌ای در شهرت ناشی از اشاره‌ مستقلانه به مساله‌ اساسی اقتصاد سوسیالیسم شریکند، اما این تبیین کامل‌تر و نظام‌مند‌تر پروفسور میزس، خاصه در اثر مفصل‌ترش درباره‌ سوسیالیسم بود که بیش از همه بر روند بحث‌های بعدی در قاره تاثیر نهاد. در سال‌های بلا‌فاصله پس از انتشار این کتاب عده‌ای کوشیدند که مستقیما به ایراد او پاسخ گویند و نشان دهند که نظریه‌ اصلی او غلط است و حتی در نظام‌های اقتصادی‌ای که کنترل‌های مرکزی شدیدی روی آنها بار می‌شود، ارزش‌ها را می‌توان بی هیچ گرفتاری جدی‌ای به گونه‌ای دقیق تعیین کرد. با این حال هر چند بحث درباره‌ این موضوع چندین سال طول کشید و میزس در خلال آن دو بار به منتقدانش پاسخ داد، اما روز به روز آشکار‌تر می‌شد که تا وقتی بحث به نظام‌های برنامه‌ریزی همراه با هدایت مرکزی شدید - از آن نوع که در اصل اغلب سوسیالیست‌ها مطرح کرده بودند - مربوط است، نظریه‌ اصلی او را نمی‌توان رد کرد. خیلی از ایراد‌هایی که در آغاز بر او می‌گرفتند، در حقیقت بیشتر جر و بحث‌های بیخودی درباره‌ واژه‌ها بود که از اینجا ریشه می‌گرفت که میزس گهگاه این جمله‌ نسبتا نا‌دقیق را که سوسیالیسم «غیر‌ممکن» است استفاده کرده بود؛ حال آنکه منظورش این بود که سوسیالیسم محاسبه‌ عقلانی را غیر‌ممکن می‌کند. البته که هر روند پیشنهاد‌شده‌ای برای عمل، اگر اصلا معنایی داشته باشد، به معنای دقیق کلمه ممکن است، یعنی می‌توان آن را آزمود. سوال فقط می‌تواند این باشد که این روند پیشنهاد‌شده‌ اعمال به نتایجی که از آن انتظار می‌رود می‌انجامد یا نه، یا به سخن دیگر این روند با اهدافی که قرار است برآورده کند، همخوان هست یا نیست. تا جایی که این انتظار وجود داشت که از راه هدایت مرکزی همه‌ فعالیت‌های اقتصادی، درست در یک زمان واحد، توزیع درآمدی مستقل از مالکیت خصوصی بر ابزار‌های تولید و حجم تولیدی لا‌اقل تقریبا مساوی حجم تولید تحت رقابت آزادانه یا حتی بیشتر از آن به وجود آید، افراد هر چه بیشتری می‌پذیرفتند که این راهی مناسب برای رسیدن به این اهداف نیست.
اما کاملا طبیعی بود که حتی اگر نظریه‌ اصلی پروفسور میزس را می‌پذیرفتند، باز از جست‌وجو‌ی راهی برای تحقق آرمان‌های سوسیالیستی دست نکشند. مهم‌ترین تاثیر در این بین آن بود که توجه افراد از آنچه تا آن وقت همه فکر می‌کردند که عملی‌ترین گونه‌های ساز‌مان‌دهی سوسیالیستی‌اند، سلب شد و به کاوش در طرح‌های دیگری معطوف گشت. می‌توان دو نوع اصلی وا‌کنش را در میان کسانی که ادعای اصلی میزس را پذیرفتند، از هم باز‌شناخت. دسته‌ اول کسانی بودند که فکر می‌کردند افت کارآیی و کاهش ثروت عمومی که در نتیجه‌ نبود ابزاری برای محاسبه‌ عقلانی رخ می‌دهد، قیمت چندان بالایی برای تحقق توزیع عادلانه‌تر این ثروت نیست. البته اگر این نگرش بر درک روشنی از پیامد‌های این انتخاب استوار شود، نمی‌توان چیزی غیر از این درباره‌اش گفت که ظاهرا آنهایی که به این نگرش اعتقاد دارند، موافقان زیادی با این دید‌گاه خود پیدا نخواهند کرد. اینجا مشکل اصلی البته این است که برای بیشتر افراد تصمیم‌گیری بستگی به این دارد که امکان‌نا‌پذیری محاسبه‌ عقلانی در اقتصادی که به شکلی متمرکز هدایت می‌شود، چه‌قدر به کاهش تولید در مقایسه با نظام رقابتی می‌انجامد. گرچه به عقیده‌ من وا‌کاوی دقیق نمی‌تواند شکی درباره‌ تفاوت بزرگ تولید در این دو نظام باقی بگذارد، اما باید پذیرفت که هیچ طریق ساده‌ای برای اینکه نشان دهد این تفاوت چه‌قدر بزرگ است، وجود ندارد. اینجا پاسخ سوال بالا را نمی‌توان از ملاحظات کلی بیرون کشید، بلکه باید بر اساس مطالعه‌ تطبیقی دقیقی روی کار‌کرد این دو نظام بدیل به آن پاسخ داد. جواب این سوال همچنین دانشی از مسائل مربوطه را می‌طلبد که از آنچه احتمالا می‌توان از هر روشی غیر از مطالعه‌ نظام‌مند علم اقتصاد به دست آورد، بسیار فرا‌تر است.4
نوع دیگر وا‌کنش به نقد پروفسور میزس این بود که آن را تنها در ارتباط با گونه‌ خاصی از سوسیالیسم که در اصل معطوف به آن بود، معتبر می‌دانستند و می‌کوشیدند طرح‌های دیگری را که مصون از این نقد باشد، پی بریزند. بخش بسیار بزرگ و احتمالا جذاب‌تری از بحث‌های بعدی در قاره چنین سمت و سویی داشت. این تفکر دو گرایش عمده داشت. از یک سو در یک گرایش تلاش شد که با گسترش عنصر برنامه‌ریزی به جایی حتی فرا‌تر از آنچه قبلا فکر می‌شد، به گونه‌ای که انتخاب آزاد مصرف‌کننده و انتخاب آزادانه شغل کاملا بر‌چیده شود، مشکلات مورد بحث از بین بروند. از سوی دیگر در گرایش دوم سعی شد که مولفه‌های رقابتی گوناگونی به کار گرفته شوند. اینکه این طرح‌ها واقعا چه‌قدر مشکلات را حل می‌کنند و چه‌قدر عملی‌اند، مساله‌ای است که در بخش‌های مختلف برنامه‌ریزی اقتصادی جمعی به آن پرداخته‌ام.
پاورقي:
 1- این مقاله نخستین بار در سال 1935 چاپ شده و از این رو منظور از قرن گذشته در آن، قرن نوزده میلادی است؛ م.
2-  In natura
3- راتنو در 24 ژوئن 1922، دو ماه بعد از امضای پیمان راپالو به قتل رسید؛ م.
4-  شاید اینجا لازم باشد که آشکارا بگویم اگر چنین مقایسه‌ای بین کاپیتالیسم آن چنان ‌که وجود دارد (یا هنوز تصور می‌شود که وجود دارد) و سوسیالیسم آن چنان ‌که ممکن است تحت فروض آرمانی کار کند - یا بین سوسیالیسم در شکلی ناقص از آن و کاپیتالیسم آن چنا‌ن که ممکن است در شکل آرمانی‌اش باشد - انجام می‌گرفت، به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسیدیم. اگر قرار است که این مقایسه ارزشی داشته باشد، باید بر این فرض استوار باشد که این دو نظام در گونه‌ای تحقق یافته‌اند که با توجه به شرایط مشخص طبیعت آدمی و شرایط بیرونی که البته باید آنها را بپذیریم، از همه عقلانی‌تر است.


موضوعات مرتبط: مکاتب اقتصادی

تاريخ : یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ | 0:15 | نویسنده : سیدوفا مشکوة |